پرتو- من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و قلان یاغی را به غُل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصّرف درآوردم.

 شنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۹۸
 0
نسخه قابل چاپ
اسیر نفس خویش هستی

«سلطان ملکشاه سلجوقی بر فقیهی گوشه نشین و عارفی عزلت گزین وارد شد.

حکیم سرگرم مطالعه بود و سر برنداشت و به ملکشاه تواضع نکرد،

بدانسان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی دانی من کیستم؟

من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی 

را به غُل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصّرف درآوردم.

حکیم خندید و گفت: من نیرومندتر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته ام که

تو اسیر چنگال بیرحم او هستی.

شاه با حیرت پرسید: او کیست؟
حکیم به نرمی پاسخ داد: آن نفس است، من نفس خود را کشته ام و تو هنوز

اسیر نفس امّارۀ خود هستی و اگر اسیر او نبودی از من نمی خواستی که پیشِ پای

تو به خاک افتم و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است.

ملکشاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشتۀ خود را خواست.»1

 

 

1.غلامرضا واحدی، بدیهه گوییها، مؤسسه مطبوعاتی علمی، تهران- 1343، ص 24
 

 

 

*برگرفته از: کتاب هزار و یک حکایت تاریخی/ محمود حکیمی

*گردآوری: سوسن بیانی نیک


مطالب مرتبط