پرتو-من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام.

 دوشنبه، ۲۰ خرداد ۱۳۹۸
 0
نسخه قابل چاپ
دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است.


به عالیه نجیب و عزیزم...
...
حال، من یک بستۀ اسرار مرموزم. مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است.

یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می شود. سرم به شدت می چرخد. برای این که از پا نیفتم، عالیه، تو مرا مرمت کن.

راست است: من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام.

هنوز از اثر آن منظره های هولناک هراسانم. چرا؟

برای این که دختر بی وفایی را دوست می داشتم. ..
پس محتاجم به من دلجویی بدهی...  و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.
گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام. عالیه عزیزم! آنچه نوشته ای، باور می کنم.
یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد. ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرما زدۀ وحشی، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است...

 

 

قسمتی از نامه نیما به همسرش  [14 اردیبهشت سال 1304 (تهران)]

 

 

 

*گردآوری: سوسن بیانی نیک